» اسلایدر » خاطراتی از اسرای جنگ تحمیلی

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۵/۲۵ - ۱۸:۲۹

 کد خبر: 1637
 193 بازدید

خاطراتی از اسرای جنگ تحمیلی

در جمعمان پیرمردی بود که از شدت تشنگی داشت هلاک می شد. یکی از سربازهای عراقی هم با آفتابه به رویش آب ریخت.

خاطراتی از اسرای جنگ تحمیلی

سید آزادگان ،مرحوم ابوترابی در نگاه نیروی صلیب سرخ:
گاهی اوقات گذر نیروهای صلیب سرخ به اردوگاههای نگهداری اسرا می افتاد. حاج آقا با نیروهای مسیحی صلیب سرخ هم بگونه ای رفتار کرده بود که از او تمجید می کردند. البته معتقد بود رفتارها باید بگونه ای باشد که موجب تسلط کفار حتی بر عراقی های مسلمانی که با ما می جنگند، نشود.
حشمت الله برچلو، مترجم نیروهای صلیب سرخ در اردوگاه موصل، خاطره ای از گفت و گویش با پی یر، رئیس صلیب سرخ که فردی کارکشته و باسواد بود، که پس از ملاقات یک ساعت و نیمه با حاج آقا ابوترابی انجام شده، بیان می کند: “ایشان حدود یک ساعت و نیم با حاج آقا صحبت کرد، وقتی حرفهایش تمام شد از او پرسیدم: بزرگ ما را چطور دیدید؟ گفت: اگر ما در دنیا فقط ۵ نفر سیاستمدار مثل ایشان داشتیم، دنیا اصلاح می شد. ایشان واقعا مرد بزرگی هستند و من نظیرشان را در هیچ اردوگاهی ندیده ام.”
نماینده دیگر صلیب سرخ نیز پس از دیداری دو ساعته با جملاتی احساسی عقیده اش را درباره فرمانده اسرا اینگونه بیان می کند: “اگر ده نفر مانند ابوترابی در اروپا وجود داشت، ما امروز شاهد این همه مشکلات اخلاقی و اجتماعی نبودیم.(برگرفته از کتاب سیره ابوترابی، غلامعلی رجائی، نشر پیام آزادگان)

 

 

جانو و حیوان

تنمان می خارید. به خاطر شپش بود. فکر می کردیم اگر در بزنیم و بگوییم، می آیند سلول را ضد عفونی می کنند. در زدیم، نگهبان آمد. عربی که بلد نبودیم.

گفتیم« جانور، حیوان.»

گفت:« کو؟»

گذاشتیم کف دستش. گفت« کمه. کمه.»

غش غش خندید و رفت.

(برگرفته از کتاب « اسارت » جلد ۱۵  از  مجموعه کتب روزگاران)

 

ای کاش ابوترابی نرفته بود
راز ماندگاری ابوترابی تنها به دلیل استقامت های ویژه اش در دوران اسارت نیست. اخلاقی که او در برخورد با دشمنان و مخالفینش، عراقی و صلیبی و … داشت باعث شد نامش در ذهن آنها نیز ماندگار شود. بیان نام او شاید برای برخی از آنها تداعی کننده نام “خمینی” باشد. خاطراتی که از رفتار حاج آقا ابوترابی نقل می شود جای خالی او را در بین ما بیشتر به رخ می کشد. چرا که یکی از اسرای ایرانی که افکار مارکسیستی داشت با دیدن رفتارهای او با عراقی ها و دیگران به ابوترابی اینگونه گفته بود: “اگر امام خمینی هم مثل شما باشد، من با او بیعت می کنم و یکی از مخلص ترین نیروهای او خواهم شد.   (برگرفته از کتاب سیره ابوترابی، غلامعلی رجائی، نشر پیام آزادگان)

 

در طول این ده سال گاهی دلم می گرفت و یاد خانواده ام می افتادم. می رفتم و یک حوله روی صورتم می انداختم و گریه می کردم. وقتی من اسیر بودم ۵ تا از خواهران و برادرانم متأهل شدند.

اولین خواهرم که ازدواج کرد و برایم نامه نوشتند، خیلی گریه کردم. رفتم ۱۲ – ۱۰ تا قرص نعنا گرفتم و چند تا از اسرا را را مهمان کردم گفتم بضاعت من همین قدر است. بالاخره خیلی حسرت است، برادر و خواهر ازدواج کنند و من مشتاق دیدار آنها و در جشن ازدواج شان حضور نداشتم.

دو بار سه بار در زندان به من پیشنهاد ازدواج دادند. می گفتند چرا خودت را با این فارس های آتش پرست یکی می کنی؟ بیا به تو زن می دهیم، ماشین و خانه می دهیم تو عربی و از مایی. حالا به مکر و حیله بودنش کاری ندارم، به هر حال در آن شرایط، این پیشنهادات را دادند. ولی گفتم من ایرانی ام و به ایران هم برخواهم گشت. از مردن هم نمی ترسم چون به هر حال می روم آن طرف، نزد پدر بزرگوارم، اجدادم و شهدای دیگر خواهم بود.

کاری هم نکرده ام که از آن طرف شرمنده باشم. البته امیدوار به فضل الهی هستم. چه باشم و چه بروم، برایم فرق نمی کند.( از خاطرات حسین اسلامی)

 

 

افسر بعثی با آفتابه به اسرا آب می داد

کم کم به جاده آسفالت نزدیک می شدیم. در راه یکی از بچه های عضو چریک های فدایی خلق هم همراه ما بود. اوایل جنگ فضای جامعه مثل تور ماهیگیری بود، وقتی از آب بیرون می کشیدیم در آن ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت وجود دارد. اوایل انقلاب هم همین طور بود، بعضی از این احزاب و گروه ها به صورت تیمی آمده بودند تا اسلحه جمع کنند.

چند نفر از بچه های سپاه هم در جمعمان حضور داشتند و جمعه حدود ۴۰ نفر بودیم که همگی اسیر شدیم.

نحوه اسارتمان به اینطور بود که ابتدا هلی کوپتر های عراقی بالای سرمان آمدند و چهار تانک نیز محاصره مان کردند. از تشنگی همه جا را مثل سراب می دیدیم. چون دمپایی ام عرق می کرد آن را درآورده و پا برهنه بودم. تانک ها شروع به شلیک به سمت ما کردند. تا آن زمان هیچگونه آموزش نظامی هم ندیده بودم تنها کاری که کردم این بود که خودم را داخل گودالی که اطرفم بود، انداختم. پیراهن نظامی که به تن داشتم به سرعت در آوردم و تنها زیر پیراهنی به تن داشتم. کاملا توسط تانک ها محاصره شده بودیم. آن روز یک شهید و یک زخمی داده و بقیه اسیر شدیم.

تا شب همه اسرا را در یک مکان جمع کردند. در جمعمان پیرمردی بود که از شدت تشنگی داشت هلاک می شد. بعضی از بچه محل های من که اسیر شده بودند می دانستند من عربی بلدم. گفتند حسین به عراقی ها بگو این پیرمرد داره می میره. به سرباز عراقی که مقابل ما ایستاده بود گفتم اگر می شود قدری آب به او بدهند تا نمیرد. یکی از سربازهای عراقی هم با آفتابه به رویش آب ریخت.

بعد از این مکالمه عراقی هم متوجه شدند که من عربی بلدم. یکی از آنها گفت به بقیه بگو هرکسی وسیله تیزی دارد، بیاندازد. یکی از ما خنجری داشت که آن را بیرون انداخت. دو تا از عراقی ها سر به دست آوردن این خنجر با هم دعوایشان شد.( از خاطرات حسین اسلامی)

 

 

هر کس به امام فحش بدهد، جیگرش را بیرون می کشم

سربازهای بعثی مدام به امام(ره) بی حرمتی می کردند که یکدفعه صدای بلندی در فضای محوطه پیچید «هر کس به امام فحش بدهد، جیگرش را بیرون می کشم».

به پشت سر برگشتم تا ببینم این صدا از طرف چه کسی است. تصورم این بود که حتما باید فردی باشد که از لحاظ جسمی، زور و بازویی داشته باشد. اما در کمال تعجب پسر کم سن سالی را دیدم. هنوز پس از چند سال چهره کوچک اما در عین حال مردانه اش را به یاد دارم. همه ساکت شدند و کسی چیزی نگفت.

بعد از چند ساعت ما را سوار ماشین های کمپرسی کردند و به منطقه «تنومه» بردند. حدود ۱۸ ماه را در زندان های متعدد گذراندم تا اینکه به ارودگاه شماره هشت به نام «الانبار» منتقل شدم. در آنجا بود آقای ابوترابی، پدر معنوی همه اسرا را برای اولین بار زیارت کردم.

بعد از مدتی ما را به بغداد برده و در سوله بزرگی که به همراه جمع زیادی از اسرا جمع کردند. بعد از مدت کوتاهی ما را به جای دیگری منتقل کردند.

حدود ۵ ماه بود که حمام نرفته بودیم و بدنهایمان لزج شده بود، عکس های آن روز مرا اگر ببینید، نیم تنه بالای بدن من دانه دانه شده بود. تا اینکه ما را به پادگانی بیرون از بغداد به نام «راشدیه» بردند.

( از خاطرات حسین اسلامی)

 



ارسال دیدگاه